ماهتابم می چکد بر روی آب
در خیالم
در دلم بنشسته ای
این سکوتِ بی نهایت، همدمم
با خیالت خلسه ام بشسکته ای
این نشستن
این شکستن
این عبور
این خیالِ لحظه های بی حضور
این غبارِ بر تنِ راهِ مگو
این تلاطم های آغشته به نور
این
تمامِ دلخوشی های من است
این
تمامِ سهمِ من از بودن است
دلخوشی هایم روان،
مانند رود
می بری دل از دلِ من زود زود...
نظرات شما عزیزان: